پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٥ - نظام سرمايهداري، بحرانهاي اجتماعي و ضرورت ظرفيتسازي در حوزههاي فرهنگي
نظام سرمايهداري، بحرانهاي اجتماعي و ضرورت ظرفيتسازي در حوزههاي فرهنگي
اشاره:
رويكردهاي سرمايه داري و روششناسي در شناخت عوارض و پيامدهاي اجتماعي سرمايه داري محور بحثي است كه در گفتوگو با دكتر ناصرفكوهي استاد جامعهشناسي و انسانشناسي سياسي مطرح كرديم و نظرات وي را دربارهي اشكال گوناگون پيامدهاوعوارض ونيز راهحليابي آن جويا شديم.
وي عضو هيأت مديرهي انجمن انسانشناسي و مؤلف كتابهاي «خشونت سياسي»، «اسطورهشناسي سياسي» و«از فرهنگ تا توسعه» بوده و آخرين اثرش ترجمهاي با عنوان «قومشناسي سياسي» است.
دكتر فكوهي در اين گفتوگو به سؤالات ما پاسخ داده و با پيشنهاد ايجاد فضاي تعادل و توازن در برخورد با عوارض سرمايه داري بر راه حل جهاني به عنوان مناسبترين راه حل براي مشكلات منطقهاي كشورهاي در حال توسعه تكيه كرده و عدم وفاداري به مكانيزمهاي سنتي را از جمله مشكلات نهادهاي مدرن ميداند.
نظام سرمايهداري به عنوان نظامي است كه از دهههاي گذشته درصدد تسلط بهجهان بر آمده و شايد بتوان گفت كه نظام جهاني امروز هم روندي در خدمت توسعه و تثبيت هر چه بيشتر نظام سرمايه داري است . اين مساله از اين جهت كه نظام سرمايه داري نرمهاي خودش را از ابعاد مختلف از جمله بُعد اجتماعي بر جوامع تحميل ميكند، تأمل برانگيز است.
جناب عالي بفرماييد با توجه به رويكردها و عوارض و پيامدهاي نظام سرمايه داري، تا چه اندازه، پرداختن به اين بحث ضرورت دارد؟
ضرورت اساسي پرداختن به اين بحث به دليل سلطه ي كامل نظام جهاني، د رحال حاضر قابل توجيه است. البته منظور از «كامل» بودن سلطه آن نيست كه هيچ شكل يا روندي در مخالفت يا در تضاد با اين نظام وجود ندارد؛ اما واقعيت آن است كه چنين اشكالي در حال حاضر به شدت در زير فشار ميباشند.
يكي از مسائلي كه در نقد نظام سرمايه داري مطرح ميباشد، پيامدها و عوارض اجتماعي آن است، اگر ممكن است در سطح جهاني در اين مورد بحث كنيم تا بعد منطبق با شرايط روز كشور خودمان و در مقياس محدود داخلي هم به آن بپردازيم:
نكتهي مهم در مورد نظام جهاني آن است كه بايد پذيرفت نظام جهاني امروز يك نظام سرمايه داري است. واژهي سرمايه داري شايد از جانب تمام كساني كه اين نظام را طراحي و تبيين كردند، پذيرفته نشده باشد. اين واژه از قرن ١٩ و پيشتر از طرف مخالفين نظام بازار و عليه اين نظام مطرح شد. شايد تا چند دههي پيش كساني كه در رأس نظام جهاني قرار داشتند به هيچ عنوان از واژهي سرمايه داري استفاده نميكردند؛ چراكه اين واژه در درون خود داراي بار منفي بود و در واقع نوعي نقد نظام جهاني بود. اما از چند دههي گذشته به اين طرف به خصوص از ٢٠ سال گذشته، اين رويكرد تغيير كرده و امروز ميتوان گفت بسياري از كساني كه خود در رأس نظام جهاني هستند، از واژه ي سرمايه و سرمايه داري استفاده ميكنند؛ چون معتقدند اين واژه در طول قرن بيستم تا حد زيادي توجيه و معتبر و قابل استناد شده است. به اعتقاد اين دسته از افراد استناد كردن بر بازار سرمايه، گردش سرمايه و سيستم سرمايه داري و... نكتهي منفي ندارد. به هر حال واقعيت آن است كه تمام كشورهاي جهان در داخل اين سيستم قرار گرفته و اين سيستم يك سيستم واحد است؛ يك سيستم جهاني كه شاخههاي آن در تمام سيستمهاي ملي هم وارد شده و تقريبا سيستمهاي ملي اگر بخواهند خارج از سيستم جهاني قرار بگيرند، وضعيت بسيار نامطلوبي پيدا ميكنند و فشار وارده به اينگونه نظامها به فقر و تنش داخلي و حتي جنگهاي خارجي و بالاخره نابودي آنها منجر خواهد شد. از نمونههاي متعدد اين اتفاق در كشورهاي در حال تو سعه ميتوان به افغانستان و برخي كشورهاي آفريقاي جنوبي اشاره كرد. بنابر اين سيستم جهاني امروز ثبات پيدا كرده؛ اما اين ثبات بر خلاف تصوري كه تا بيست سال گذشته وجود داشت، به اين معنا نيست كه اولاً: نظام جهاني وارد يك مرحله بازگشتناپذير شده باشد؛ و ثانيا به اين معنا نيست كه پيامدهاي اجتماعي و فرهنگي نظام جهاني پيامدهاي مطلوبي است كه روي اين موضوع ميتوان به تفصيل صحبت كرد.
البته پيش از اين كه وارد اين دو بحث اخير بشويم، ميخواهم بدانم نظام جهاني كه شما ميفرماييد آيا در درون خود قابل تفكيك است؛ يعني منظور نظام امريكايي است يا اروپايي؟ آيا در خصوص نظام سرمايه داري كه شما تعبير نظام جهاني از آن كرديد نيز اين اعتقاد را داريد؛يعني آن را مشخصا اروپايي ميدانيد تا امريكايي؟
جهاني شدن كه امواج اوليهاش از رنسانس و فتح امريكا و حركت استعماري شروع شده، يك نوع اروپايي شدن جهان بوده و در اين جاي ترديد نيست. چون استعمار كه نقطهي عطف و محور اساسي جهاني شدن بوده است، يك حركت اروپايي است؛ اما اين واقعيت را نيز نبايد از نظر دور داشت كه از ابتداي قرن بيستم و به خصوص بعد از جنگ جهاني دوم به دليل حركتهاي سرمايهاي و تقسيم كار جديدي كه در جهان به وجود آمد،ميبينيم كه جهاني شدن خودش را در يك نمونهي امريكايي (بيشتر) متبلور ميكند. از بعد جنگ جهاني دوم در كنفرانس يالتا يك تقسيم جهاني اتفاق ميافتد ـ ميان بلوك امريكا و شوروي ـ و اين تقسيم كمي بعد به جنگ سرد كه جنگ قدرت است، تبديل ميشود كه بعد از چهل سال شوروي در آن ميبازد كه البته باخت در اين جنگ معادل همان فروپاشي شوروي است. در نتيجه از زمان فروپاشي كه نقطهي شروع آن سال ١٩٨٠ بود ـ هرچند در سال ١٩٩٠ اوج ميگيرد و تحقق پيدا ميكند ـ شاهد اين هستيم كه جهان هر چه بيشتر به سمت نظام تك قطبي رفته است كه اساس آن امريكاست؛ چه در سيستم سرمايه داري، چه نظامي و چه سياسي و اين يك واقعيت است؛ اگر چه حتي شركاي آمريكا؛ يعني اروپا و ژاپن و حتي روسيه حاضر به پذيرش اين مساله نيستند و تلاش دارند تا از اين سيستم تك قطبي خارج شوند. از سوي ديگر امريكا در تلاش براي تداوم اين سيستم است تا حتي اگر در آينده جهان وارد سيستم چند قطبي شد، بتواند در همان سيستم چند قطبي هم تعيين كننده باشد. بنابر اين امروزه فرايند جهاني شدن در درجهي اول يك فرآيند اقتصادي ،امريكايي است.
در مورد برگشتناپذير بودن نظام جهاني كه به آن اشاره داشتيد، برخي معتقد به مدل خطي هستند و مدلي سيكليك يا چرخشي و دوار را به كلي نفي ميكنند. شايد تعبيري مثل امريكايي كردن جهان هم ناظر بر اين باور است كه اصولاً هيچ گونه تخطي از يك فرايند دستوري و از پيش تعيين شده را بر نميتابد و تمام اهرمهاي سرمايه و قدرت را براي پيشبرد آن به كار ميگيرد. حال امكان برگشتپذيري جهان و نظامهاي آن در مقابل اين توجيه چه صورتي خواهد داشت؟ البته ناگفته نماند كه طرح انديشههاي پستمدرنيستي در دل همين نظام جهاني خود داعيهاي براي امكان يا لزوم برگشت پذيري به گذشته و سنتهاي آن در مقابل دستاوردهاي مدرنيته است.
برگشتناپذيري نظام جهاني استدلالي است كه بر يك ايدئولوژي EVOLUTIONISMتكيه ميكند و اين ايدئولوژي نقطهي اوجش در قرن ١٩ بود. در واقع همين ايدئولوژي بود كه استعمار را توجيه ميكرد. اين ايدئولوژي بر اين استدلال استوار است كه «از آن جايي كه ما تاريخ را داراي مقصد ميدانيم كه اين مقصد رسيدن به تمدن صنعتي اروپايي است ، بنابراين هر نوع دخالتي در هر نقطهي جهان كه در اين جهت باشد، در واقع كمكي است به امر ترقي و پيشرفت» بنابراين قابل توجيه است و به اين ترتيب استعمار و استعمار نو توجيه شد. امروز هم فرآيند جهاني شدن بر همين اساس است كه از يك نوع بازگشت ناپذيري صحبت ميكند. از آن جا كه تصور ما از تكامل و تحول جهاني يك تصور خطي و حركت روي يك خط به سمت جلو است، بنابراين استدلال ميكنيم كه بازگشت به گذشته روي اين خط امكانپذير نيست و كساني را كه به نقد اين فرآيند ميپردازند و نه متهم ميكنيم كه ميخواهند به گذشته برگردند و حاضر به پذيرش مدرنيته نيستند؛ در حالي كه استدلال ميتواند به شكل ديگري مطرح شود؛ يعني اگر ما قائل به تكامل تك خطي نباشيم؛ اصولاً نميتوانيم بگوييم اگر شكل ديگري از تحول را مطرح كنيم، اين به معناي بازگشت به گذشته يا نفي مدرنيته و دستاوردهاي مدرنيته است و اگر ما قائل به تحول چند خطي و پيچيده باشيم استدلال به اين شكل مطرح نميشد. به نظر من اصل بازگشت ناپذيري اصلي است كه بر يك ايدئولوژي سياسي، يعني ايدئولوژي تطوريوEVOLUTIONISM تكيه ميكند كه بيش از اين مورد استفادهي استعمار قرار گرفت و امروز هم مورد استفاده يا به عبارت بهتر سوء استفاده قرار ميگيرد. براي اين كه هر نوع مقاومتي را در مقابل نظام جهاني به جرم واپسگرايي محكوم ميكند؛ در حالي كه ميدانيم امروز بيشترين مقاومت در مقابل فرآيند جهاني شدن در داخل خود كشورهاي توسعه يافته است و به طور عمده تحركات ضد جهاني شدن در خود امريكا و اروپا در حال اتفاق افتادن است و آنچه در كشورهاي در حال توسعه ديده ميشود، عوارض جهاني شدن است نه مقاومت. به عبارت ديگر جهاني شدن در كشورهاي در حال توسعه تنش هايي ايجاد ميكند كه اين تنشها يك مقاومت فكر شده و سازمان يافته و منطقي نيست ؛ در حالي كه در كشورهاي توسعه يافته مقاومت از نوع منطقي و سازمان يافته است و به همين دليل است كه روشنفكران اين كشورها را كه با جهاني شدن مقابله ميكنند واپسگرا ناميدند. افرادي مثل پيربورديو يا نوام چامسكي افرادي هستند كه مدرنيته را درك كرده و پيامدهاي اين سيستم رامي شناسند. بنابراين در مقابل جهاني شدن مقاومت نموده و ادبيات ضد جهاني شدن را به وجود ميآورند و به ضمن اين كه سعي كردهاند نشان دهند بحث بازگشت ناپذيري هدفش اين است كه همهي كساني را كه ميخواهند اين روند را تغيير دهند، به انفعال كشانده و منصرف كند.
گفتيد كه ثبات نظام جهاني به معناي نفي عوارض و پيامدهاي نامطلوب فرهنگي و اجتماعي آن نيست. ميخواهم خواهش كنم مشخصا دربارهي عوارض فرهنگي و اجتماعي نظام سرمايه داري جهاني از جمله مشكلات هويتي كه منجر به حاشيه نشيني و تعميق شكافهاي نابرابري ميشود صحبت بفرماييد؟
اين بحث، بحث كاملاً جديدي است و بيشتر از دو ياسه دهه از آن نميگذرد. اين بحث به شكل موازي و همزمان با بحث پست مدرنيسم به وجود آمد به اين شكل كه پيش از پست مدرنيسم و يا بيش از نقد مدرنيسم كساني كه در داخل خود مدرنيسم براين اعتقاد بودند كه هر نوع حركت به طرف مدرنيسم و هر نوع تحقق مدرنيسموار به شكل ناقص و جزيي، يك نوع پيشرفت و تحول مثبت است. بحث اين بود كه بهطور حتم انتقال مدرنيسم از كشورهاي مركزي به طرف كشورهاي پيراموني نميتواند بهسادگي انجام گيرد. مسلما اين انتقال ايجاد مسايل و مشكلاتي خواهد كرد؛ اما بههرحال اين ورود يك امر مثبت است و اثرات مدرنيسم از راه خواهد رسيد. در مورد خود كشورهاي مركزي اين بحث اصلاً مطرح نبود و گفته ميشد كه در كشورهاي مركزي مدرنيزم همواره يك امر مثبت بوده و پيامد منفي نداشته است. در طول دو يا سه دههي گذشته نقد پستمدرن و واقعياتي كه در كشورهاي مركزي و كشورهاي پيراموني رخ داده است، نشان داده كه چنين چيزي نيست و در كشورهاي مركزي هم پيامد منفي وجود داشته است. از جملهي اين پيامدها گسترش فقر و نابرابري و به وجود آمدن مشكلات فرهنگي و هويتي و به وجود آمدن اقشاري است كه به صورت حاشيهاي درآمده و سرانجام از مدارهاي اجتماعي حذف ميشوند و طبعا به نيروهايي خطرناك و تهديدكنندهاي براي كل دست آوردهاي مدرن تبديل خواهند شد كه اين مساله را ما در تحركات راست افراطي و نژاد پرستي جديد در اروپا و امريكا ديديم نيز به وجود آمدن زمينههاي برخوردهاي قومي بين خرده فرهنگها در محيطهاي شهري كه آن را نيز به صورت گسترش خشونتهاي شهري شاهد بوديم. در كشورهاي پيراموني هم ورود مدرنيته به شكل ناقص و با ايجاد تنشها و عوارض متفاوت همراه بود و برخلاف تصور، اين عوارض و تنشها كوتاه مدت نبودند؛ بلكه به شكل دراز مدت تداوم داشتند. امروز تمام اين كشورها در چنين وضعيت بحراني قرار دارند. تقريبا تمامي اين كشورها با نهادهاي مدرن ناقص روبرو بوده و داراي كارايي لازم نيستند و به همين دليل در عملكرد اجتماعي خود ايجاد مساله ميكنند. در عين حال نهاد و مكانيزمهاي سنتي را كه ميتوانستند تا اندازهي زيادي به آنها كمك كند تا نظام اجتماعي را اداره كنند. از بين بردند بدون آن كه بتوانند از طريق نهادهاي مدرن براي آنها جايگزين پيدا كنند. بنابراين اكثر اين كشورها از جهت اجتماعي دچار بحران هويتي و مشكلات ساختاري بسيار سخت و گره خورده هستند كه بيكاري، ضعف نهادهاي اجتماعي، بحرانهاي كم و بيش عميق اقتصادي و اجتماعي از جملهي آنهاست.
امروز همه بر اين مساله متفقالقولند كه پيچيدگي در كشورهاي در حال تو سعه بسيار بيشتر از حد تصور است و بخش عمدهي اين پيچيدگي نيز به دليل ورود مدرنيته به اين كشورهاست كه به صورت غير برنامه ريزي شده و صرفا بر اساس منافع كشورهاي مركزي انجام ميشود بر اساس منافع خود اين كشورها. بنابراين، خوشبيني و ساده انگارياي كه ٢٠ يا ٣٠ سال پيش در رابطه با اين كشورها وجود داشت، اكنون ديگر وجود ندارد، از طرفي ما متصل به نظام جهاني مستقيم كه مدرنيته را اجتنابناپذير ميكند هستيم، بنابراين، اين تصور كه بتوانيم اشكالي داشته باشيم كه اينها از مدرنيته گسست داشته باشند ، غير ممكن است و از طرف ديگر تداوم اين وضعيت هم بسيار تهديدآميز است و از اين رو بايد ميان اين دو قطب راه حلي را پيدا كنيم.
پيش از آن كه بحث پيرامون راه حلهاي متصور براي اين دو قطب را ادامه بدهيم، شما به بحرانهاي كشورهاي پيراموني اشاره كرديد كه به نظر ميرسد اين مسأله ناشي از عدم فضاسازي باشد كه نهادها و مكانيزمها را از بين بردند آيا اين مساله درمورد كشورهاي مركزي هم صادق است؛ چون در اين كشورها اول فرهنگ آن ايجاد شد يا به همراه آن به وجود آمد، اما ما ميبينيم كه بحرانهايي در ارتباط با همان جريان راست افراطي رخ داد كه شماهم به آن اشاره كرديد؛مثلا در فرانسه اخيرا شكل گرفت. اگر چه اين بحرانها به نتيجه نرسيد؛ اما نشان داد كه همان جا هم مقاومتهايي وجود دارد و اين نشان ميدهد احزاب حاشيهاي حضور دارند و ميتوانند تأثير گذار هم باشند، يعني مي خواهم بگويم به نوعي شايد اين مصداق خيلي در بارهي كشورهاي مركزي مطلق نباشدو نشانه هايي از بحران زايي در اين كشورها واين جوامع ديده ميشود. آيااين مطلب گوياي اين نيست كه يك بحران نامرئي از درون همين سيستمها در حال ايجاد است تا از درون باعث فروپاشي يا تزلزل ساختارها شود؟
اين مشخص است كه هم در كشورهاي توسعهيافته و هم در كشورهاي در حال تو سعه با بحران روبرو هستيم با اين تفاوت كه از حيث نوع و درجه با هم تفاوت دارند. در كشورهاي توسعهيافته، مدرنيته از داخل سنت بيرون ميآيد، يعني مدرنيته شكل تكامل يافتهاي است از سنتهاي گذشته و اين مسأله به شكل تدريجي و تقريبا در طول زمان طولاني اتفاق ميافتند. در نتيجه ميتوان گفت كه ساختارهاي فرهنگي و غيره فرصت اين را دارند كه خودشان را با اين تحول منطبق كنند. طبيعتا عوارض در اينها كمتر است نه اين كه وجود نداشته باشد؛ زيرا سيستم سرمايه داري تحولي را ايجاد ميكند كه هر اندازه به جلو ميرود سرعت بيشتري ميگيرد بنابراين درست است كه كشورهاي توسعه يافته بحران را كمتر احساس كردهاند؛ اما مكانيزمهاي سرمايه داري يا همان نظام جهاني دائمادر حال سرعت گرفتن هستند و شدت بيشتري را هم در ايجاد بحران به وجود ميآورند. در نتيجه امروز خود اين كشورها هم از پيامدهاي نظام سرمايهداري مصون نيستند؛ بهطوري كه ميبينيم امروز بيكاري به شكل يك امر ساختاري در آمدهاست، چيزي كه تا سي سال پيش قابل تصور نبود، امروز در ميان تحصيل كردگان بالا، امري رايج شده است و اين كه حركتهاي ضد ارزشي حركتهايي كه ضد بنيادهاي جامعهي اروپايي هستند مثل حركات راست افراطي و حركات نژادپرستانه دوباره در حال رشد هستند يا به دليل نيازشان به پذيرش مهاجراني از تركيب قومي اين كشورها كه در حال زير و رو شدن است بنابراين اين ها هم كم و بيش به يك مرحلهي بنبست رسيدهاند و بنبست امروز يك امر جهاني است، همانطور كه نظام، نظام جهاني است. اما در كشورهاي در حال توسعه مدرنيته حاصل تحول سنت هايشان نبوده است؛ بلكه يك امر خارجي بوده، از اين رو از ابتدا مدرنيته با سنت دچار تعارض ميشود و شروع به نبرد ميكنند و حاصل اين نبرد ازبين رفتن كامل يكي از اين دو نبوده؛ بلكه حاصل نبرد سنت و مدرنيته در كشورهاي در حال توسعه، به وجود آمدن اشكال پيوندي ميان سنت ومدرنيته در واقع نه سنتي هستند ونه مدرن و غير قابل تشخيص هستند. اشكال گنگ با محتواهاي گنگ كه اين خود ايجاد مشكل مضاعف كرده است ؛ يعني كشورهاي در حال تو سعه علاوه بر اين تمام مشكلات كشورهاي توسعه يافته را دارند، مشكل مضاعف تعارض عميق سنت و مدرنيته را هم دارند. از اين نظر من گمان ميكنم خود ما هم از جهت آن كه جزو كشورهاي در حال توسعه هستيم وهم به جهت پيچيدگي مساله در اين دسته كشورها، داراي مشكلات هستيم. امروز در سطح جهان، بخش عمدهاي از وظيفهي علوم اجتماعي برميگردد به كشورهاي پيراموني تا به كشورهاي مركزي. كشورهاي پيراموني امروزه بخش بزرگي را تشكيل ميدهند كه بيش از ٣٢ جهان را در خود جاي دادهاند و بيشترين مشكلات هم در حال حاضر وهم در آينده در اين كشورها خواهد بود همگان امروز به اين مساله وقوف دارند كه كشورهاي در حال توسعه نميتوانند خودشان را در داخل يك لاك حفظ و از دنيا جداكنند. بعد از ١١ سپتامبر اين مساله به صورت گستردهاي در كشورهاي در حال توسعه مورد بحث قرار گرفت و اين حادثه نشان داد كه ما واقعا در يك نظام جهاني هستيم و هيچ نقطهاي از اين نظام نميتواند به وسيلهي نقطه ديگر ناديده گرفته شود و هراتفاق در گوشهاي از اين نظام با سرعت و با پيامدهايي بسيار سنگين از تصوّر برروي نقاط ديگر تأثيرگذار است. بنابراين راه حل انحرافاتي كه در حال حاضر در نظام جهاني وجود دارد، راه حل هاي جهاني است.
به عنوان آخرين سؤال اگر بخواهيم در ارتباط با تطبيق وضعيت نظام سرمايه داري و نظام داخلي خودمان يك نگاه آيندهنگرانه به وضعيت آتي داشته باشيم فكر ميكنم به دليل حاكميت كلي ضعف آماري بر سيستم كشور نگاه آماري مطمئني نميتوانيم داشته باشيم؛اما از شاخصهاي اجتماعي امروز چطور ميتوان براي تبيين اين چشم انداز و تصوير آينده فراروي كشور بهره برد؟
چشم انداز كشورهاي در حال توسعه و كشور ما اين است كه نظام جهاني بايد در خود اصلاح اساسي انجام دهد و براي كشورهاي در حال توسعه جاي پايي باز كنند و كمك كنند به توسعهي اينها، آن هم به سرعت.
و راه حلهاي اقتصادي، فرهنگي و اجتماعي و... وجود دارد براي اين مساله كه اين ها مطرح شده و نميتوان گفت كه مباحث انتزاعي است. در همهي حوزهها مسائل مطرح شده و راه حلها پيشنهاد شده و اگر اجرا نميشود به دليل اين است كه نظام جهاني نظامي است كه صرفابر اساس منافع كشورهاي مركزي شكل گرفته و نظامي است كه منافع سرمايهاي مالي پيش از همهي منافع در اولويت قرار دارد و نميخواهد اصلاحات انجام شود. بنابراين نظام جهاني ناچار به اصلاح اساسي در خود است؛ يعني رفتن همهي جهان به يك وضعيت متعادل و خروج از وضعيت نا برابر كنوني بدين معني كه در يك طرف جهان فقر و مصيبت و ديكتاتوري را داريم و از طرف ديگر جهان ثروت و رفاه و... اگر اعتدالي ايجادنشود كل جهان به طرف حالت انفجار پيش خواهد رفت كه نميدانيم اين انفجار كجا اتفاق ميافتد، اما ميتواند به همان اندازه در كشورهاي در حال توسعه صورت بگيرد كه دركشورهاي توسعه يافته و به هر حال به نفع هيچ كدام از آنها نيست، بنابراين اولاً اين آگاهي به وجود آيد كه كل جهان به عنوان يك چيز درك شود و برويم به حالت تعادل و ثانيااين تعادل بايد پايدار باشد؛ يعني يك موقعيت پايداربراي تمام نسلها.
اين دو نكته اهميت دارد: دست يافتن به تعريفي از مكان و زمان، تعريف جديد از مكان آن است كه واحد جديد امروز واحد جهاني است نه واحدهاي محلي و تعريف از زمان اين كه واحد اجرايي مورد نظر ما بايد واحد تداوم چند نسلي و درازمدت نسلهاي متعدد باشد نه نسل كنوني. بنابراين اگر اين دو مساله باهم انجام بگيرد، ما ميتوانيم در سالهاي آتي چشم انداز مثبتي داشته باشيم. ما اين قدرت را از لحاظ شناخت، تكنولوژي، منابع انساني و فرهنگي داريم كه جهان بهتري داشته باشيم. ودر غير اين صورت جهاني تيره و بحرانهاي متفاوت به شكل تنشها، جنگها، تعارضها در تمام سطوح از پايين تا بالا اتفاق ميافتد. اين تصور كه اين تنشها محدود به جهان سوم خواهد بود ـ برخلاف تصوري گذشته ـ اشتباه است؛ چراكه تنشها هم جهاني خواهد بود. من فكر ميكنم بعد از حادثه ١١ سپتامبر روشن شد كه ما جزو جهاني هستيم كه نميتوان نقاط مختلف آن را از هم جدا كرد.
اين بحثي بود كه ساليان سال جامعه شناسان، انسان شناسان و متخصصين فرهنگي از آن دفاع ميكردند و امروز اين پذيرش بيشتر شده است. بنابراين جهاني شدن به مفهوم به وجود آمدن يك جهان متعادل كه همه بتوانند در وضعيت نسبتامطلوبي زندگي كنند و برابري بيشتري باهم داشته باشند امري است كه بايد به شدت از آن دفاع كرد. اما براي دفاع ازاين امر چارهاي نداريم جزآنكه با جهاني شدن در شكلي كه امروز دارد، يعني تداوم پروژهي استعماري مبارزه كنيم.
با تشكر از حوصلهي شما و توضيحاتتان
من هم متشكرم.
گفتوگو از: سعيد فيض